جلسات سخنرانی در شبهای جمعه

حکومتی که بخواهد روی معیارهایش بماند، دائما در مسیر آن سنگ اندازی می کنند /سخنرانی شب جمعه مورخ ۸ اسفند۹۲

۱۳۹۲-۱۲-۰۹ در ۱۴:۲۷ توسط

استاد روح در شب جمعه مورخ ۸/۱۲/۹۲ و در ادامه بررسی زندگی اهل بیت از کتاب انسان ۲۵۰ ساله، به موارد زیر پرداخته و سخنرانی نمودند:

( دانلود فایل صوتی )

رسول خدا می فرمایند: تیتر بالای نامه اعمال مومنین با عنوان محب علی بن ابیطالب می باشد.

روایت دیگر از رسول خدا این هست که کسی که امیرالمومنین را دوست داشته باشد، آن محبت، انسان را تغییر داده و از حب معصیت بواسطه حب به امیرالمومنین فاصله می گیرد.

روایت سوم از رسول خدا : قلبی که در آن محبت واقعی علی بیاید، اگر یک پای فرد بر صراط بلغزد، پای دیگرش نخواهد لغزید.در واقع اشتباه ساقط کننده مرتکب نخواهد شد.

رسول خدا فرمود یک علامت که منافق را از مومن بشناسیم، محبت نسبت به علی بن ابیطالب است و کسی که نسبت به شما بغض دارد، قطعا منافق است.

امشب با این شاخص کار داریم.

وجود رسول خدا فرمودند که حق علی مرتضی بر امت، همچون حق پدر بر فرزندش می باشد.

آخرین روایت اینکه رسول خدا فرمودند ذکر علی عباده و اگر جایی نشستید و از امیرالمومنین گفتید، اینها عبادت خواهد بود.

بیانات علمی و دقیق رهبری عزیز انقلاب را می خواندیم از کتاب انسان ۲۵۰ ساله از صفحه ۷۵ به بعد.

آقا فرمودند از رندگی حضرت امیر درسهای زیادی می گیریم.

آقا گفتن یکی از روحیاتی که در زندگی امیرمومنان زیاد می بینیم و آن روحیه ایثارگری است و رهبری معیارهایی را نام بردند.

هفته گذشته عباراتی را در این خصوص خواندیم و بحث خوابیدن امیرمومنان در بستر رسول خدا، آن زمانی که عده ای دارند می روند به مدینه ، درست در همان لحظه که همه بفکر خویش بودند، علی مرتضی بفکر دین خویش بود.

لیلت المبیت گذشت و رسول خدا به مدینه آمدند و خواستند حکومت اسلامی تشکیل دهند و آیا می شود با حکومت اسلامی، قلدرها کاری نداشته باشند؟!

مولوی در مثنوی گفت آدم دو علامت داشت؛ اول اینکه ملائکه بر او سجده می کردند و علامت دوم آدم این هست که ابلیس در مقابل او سجده نمی کند. اگر آدمی را دیدید که ابلیس در مقابل او تعظیم کرده، بدانید که آن فرد دیگر آدم نیست.

اگر حکومت الهی و اسلامی باشد و بخواهد روی معیارها بماند، قلدرها و مستکبرها احساس خطر می کنند و هر طور شده با آن درگیر می شوند.

دنیای غرب یک مثلث درست کرده و یک طرف بحث انرژی هسته ای است و یک طرف بحث حقوق بشر و یک طرف بحث مقوله تروریست هست و از هر طرفی فرار کنید، از ضلع دیگر آن، ما را گیر می اندازند.

حمایت ما از مستضعفان عالم را، اسمش را گذاشته اند تروریست!

یادتان باشد بحث حقوق بشر تا زمانی که شما هستید، تمام نمی شود. چرا؟

چون اونها میگن یکی از حقوق بشر این هست که همانطور که یک مرد می تواند چند تا زن داشته باشد، یک زن هم می تواند چند تا شوهر داشته باشد!

یک حق دیگری که اینها به آن پافشاری دارند، بحث حق ازدواج مرد با مرد و زن با زن هست و اگر شما مانع این حق شوید، این می شود نقض حقوق بشر!

لزوم حجاب یکی از مصادیق نفی حقوق بشر از نگاه غربی ها هست!

برگردیم به بحث و داشتیم از علی مرتضی حرف می زدیم.

آقا می گویند رسول خدا آمده در مدینه و حکومت اسلامی تشکیل داده و حکومت رسول خدا برای خیلی ها، هم خوانی و سازگاری ندارد.

متن کتاب :

جنگها و مبارزاتِ شبانه روزىِ حکومت تازه پا و جوانِ پیغمبر شروع مى شود. دائماً جنگ مى شود، این خاصیتِ آنچنان حکومتى است. دائماً برخورد، از قبل از جنگ بدر، برخوردها شروع شد تا آخر دوران زندگى پیغمبر در این ده سال. در طول این ده سال، چند ده جنگ و برخورد، پیغمبر اکرم با کفار و انواع و اقسام کفار و شُعَبِ (قبایل)کفار داشت. در تمام این دوران ها، امیرالمؤمنین به عنوان پیش قراول، به عنوان فدایى ترین کس و پیش مرگِ پیغمبر،آن چنانى که خود امیرالمؤمنین بیان میکند و تاریخ هم این را نشان مى دهد، در تمام این مراحل و صحنه هاى خطرناک حضور داشته؛ «وَ لقََد واسَیتهُُ بنِفَسی فی المَواطِنِ التّی تنَکُصُ فیها الأبطالُ وَ تتَأَخَّرُ فیها الأقدام »آنجاهاىی من در کنار پیغمبر ماندم و جانم را سپرِ بلا او کردم که قهرمانان و شیرمردان در آنجا پایشان مى لرزید و مجبور به عقب نشینى مى شدند. در شدیدترین مراحل، امیرالمؤمنین ایستاد؛ هیچ برایش مطرح نبود که اینجا خطر است. بعضى ها با خودشان فکر میکنند که ما خوب است جان خودمان را حفظ کنیم تا بعداً براى اسلام مفید واقع بشویم، امیرالمؤمنین هرگز خودش را با اینگونه معاذیر (عذر و بهانه)فریب نداد، و نفس والاى امیرالمؤمنین فریب بخور نبود. در تمام مراحلِ خطر در خطوط مقدم، امیرالمؤمنین حاضر بود.

حکومتی که بخواهد روی معیارهایش بماند، دائما برای مسیر آن سنگ اندازی می کنند و این اشتباه است که بگوییم می خواهیم سوء تفاهم ها را رفع کنیم با غرب و وقتی این سوءتفاهم ها تمام می شود که یا شما نباشی یا اینکه شما استحاله بشوی و استحاله شدن یعنی اینکه شما دست از اهداف و آرمانهایت برداری و وقتی استحاله شدی، وجودت عین عدم می شود.

–  خیلی کم هستن کسانیکه حق به جانب آنها باشد ولی ظرفیت سکوت کردن داشته باشند. بسیار واضح است که وقتی طرفی که حق با او می باشد، بواسطه سکوت کردن، دیگران او را متهم کنند که حتما حرفی ندارد و در حقانیت او بواسطه سکوت او، تشکیک می کنند. امیرالمومنین پس از غصب خلافت، معترض هست اما هیچ لگدی به سمت حکومت عصر خود پرت نمی کند.

ما باید به سبک امیرالمومنین عمل کنیم و باید امروز به مسئولین کنونی کمک کنیم و اینرا رهبری انقلاب از ما می خواهند. علی در تمام ۲۵ سال در صحنه برای دفاع از حکومت اسلامی ولو منحرف شده، در میدان بود.

در تمام ۲۵ سال سکوت، علی بفکر کودتا و معارضه و غیره نبود هرچند عده ای از آن طرف به فکر ترور امیرالمومنین بودند.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

(دقایق ۳۰ به بعد جلسه را، مخاطبین محترم، گوش فرا دهند)

متن کتاب : دوران سکوت و همکاری

بعد از آن که دوران پیغمبر به سر آمد و رسول اکرم رحلت کردند، به نظر من سخت ترین دورا نهاى زندگى امیرالمؤمنین در این سى سالِ بعد از رحلت پیغمبر، شروع شد؛ سخت ترین دورا نهاى امیرالمؤمنین آن روزها بود. آن روزى که پیغمبر عزیز و بزرگوار بود و مى رفتند در سایه او مجاهدت می کردند، مبارزه می کردند که روزهاى شیرینى بود، روزهاى خوبى بود.

روزهاى تلخ، روزهاى بعد از رحلت پیغمبر است که روزهایی است که گاه گاه قطعات فتنه، افق دیدها را آنچنان مُظلمِ می کرد که قدم از قدم نمى توانستند بردارند آن کسانى که مى خواستند درست قدم بردارند. در یکچنین شرایطی، امیرالمؤمنین بزر گترین امتحانات ایثار را داد.

اولاً در هنگام رحلت پیامبر، امیرالمؤمنین مشغول انجام وظیفه شد. نه اینکه نمی دانست اجتماعی وجود دارد یا ممکن است وجود داشته باشد که سرنوشت قدرت و حکومت را در جهان اسلام آن اجتماع تعیین خواهد کرد. مسئله برای این نبود برای امیرالمؤمنین، برای او آنچه مطرح نیست «خود » است. بعد از آنیکه مسئله خلافت استقرار پیدا کرد و مردم با ابیبکر بیعت کردند و همه چیز تمام شد، امیرالمؤمنین کناره گرفت. هیچ جمله، کلمه و بیانی که حاکی از معارضه امیرالمؤمنین با دستگاه حکومت باشد از او شنیده نشد. آن روزهای اول چرا؛ تلاش می کرد شاید بتوان آن چیزی که به عقیده او حق است و باید انجام گیرد را به کرسی بنشاند. بعد که دید نه، مردم بیعت کرده اند و قضیه تمام شد و ابیبکر شد خلیفه مسلمین، اینجا امیرالمؤمنین به عنوان یک انسانی که ولو معترض است، هیچ گونه از قِبَل او برای این دستگاه ضرری و خطری و تهدیدی وجود ندارد، در تاریخ اسلام شناخته میشود. امیرالمؤمنین در این

دوران که خیلى هم نبود، مدت کوتاهى این دوران طول کشید شاید چند ماهى فرمود: «لَقَد عَلمِت مانَ  احََقُّ الناّسِ بهِا مِن غَیری » میدانید که من از همه مردم به خلافت شایسته تر هستم. این را خود شما هم می دانید، «وَ والله لَاسُلمَِنَّ » و سوگند به خدا دست روی دست خواهم گذاشت و تسلیم خواهم شد، «ما سَلِمَتْ اُمُورُ المُسلمینَ » تا وقتی که احساس می کنم امور مسلمین با سلامت در جریان است، تا وقتی که میبینم کسی مورد ظلم قرار نمیگیرد. «وَ لمَ یکَُن فیِها جَورٌ الَِّا عَلیَّ خاصه » تا وقتى که به مردم ظلم نمى شود و در جامعه ظلم و جورى وجود ندارد، فقط من مظلوم واقع شدم در جامعه، تا اینجور است، من هیچ کارى به کار کسى ندارم، هیچ مزاحمتى، هیچ اعتراضى نخواهم کرد. بعد از مدت کوتاهى شاید چند ماهى بیشتر نگذشته بود که ارتداد گروههایی شروع شد، شاید

تحرکیاتى هم بود. بعضى از قبایل عرب احساس کردند که حالا پیغمبر نیست، رهبر اسلام نیست، خوب است که کی ایرادى، اشکالى درست کنند و تعارضى بکنند و جنگ و دعوایى راه بیندازند و شاید هم منافقین تحریکشان می کردند. بالاخره جریان «رَدّه » پیش آمد یعنى ارتداد عده اى از مسلمین  جنگهاى ردّه شروع شد. اینجا که وضع اینطور شد امیرالمؤمنین دید نه اینجا دیگر جاى کنار نشستن هم نیست، باید وارد میدان شد به دفاع از حکومت. در اینجا مى فرماید: «فاَمسَکتُ یدَى » من بعد از آنکه قضیه خلافت پیش آمد و ابىبکر خلیفه مسلمین شد، من دست کشیدم، نشستم کنار. این حالت کناره گزینى بود، «حَتىّ رَأیتُ راجِعَهً الناّسِ قدَ رَجَعَت یرُیدُ مَحوَ الإسالم » دیدم عده اى از مردم دارند از اسلام بر مى گردند، مى خواهند اسلام را از بین ببرند، اینجا دیگر وارد میدان شدم. و امیرالمؤمنین وارد میدان شد به صورت فعال؛ در همه قضایاى مهم اجتماعى امیرالمؤمنین بود.

خود آن حضرت از حضور خودش در دوران بیست وپنج ساله خلافت خلفای سه گانه تعبیر می کند به وزارت. بعد از آنیکه آمدند امیرالمؤمنین را بعد از قتل عثمان به خلافت انتخاب کنند، فرمود: «من وزیر باشم بهتر است از این است که امیر باشم همچنانیکه در گذشته بودم،بگذارید وزیر باشم ». یعنی مقام و موقعیت و جایگاه بیست وپنج ساله خودش را جایگاه وزارت می داند. یعنی در امور، دائماً در خدمت اهداف و در موضع، کمک به مسؤولینی که بودند و خلفایی که در رأس امور بودند. این هم ایثار فو ق العاده بزرگی بود که انسان واقعاً گیج میشود وقتی فکرش را می  کند که چقدر گذشت در کار امیرالمؤمنین وجود دارد.

در تمام این بیست وپنج سال به فکر قیام و کودتا و معارضه و جمع کردن یک عده ای و گرفتن قدرت و قبضه کردن حکومت نیفتاد. این چیزها به ذهن انسا نها می آید. آن وقتی که رسول اکرم از دنیا رحلت کردند، تقریباً حدود سی تا سی ودو سال عمر آن حضرت بود. بعدها هم دورا نهای جوانی و قدرت جسمانی و دوران نشاطش را میگذراند. و وجهه و محبوبیت در بین توده مردم و مغز فعال، علم فراوان، همه جاذبه هایی که برای یک انسان ممکن بود وجود داشته باشد، در امیرالمؤمنین به نحو اعَلایی وجود داشت. او اگر می خواست یک کاری بکند، حتماً می توانست. در تمام این بیست وپنج سال به هیچ وجه جز در خدمت همان هد فهای عمومی و

کلی نظام اسلامی که در رأس آن هم خلفایی بودند، امیرالمؤمنین هیچ حرکتی نکرد و از آنها هیچ چیزی شنیده نشد. و ماجراهای فوق العاده عظیمی وجود دارد که حالا من نمی خواهم وارد شرح موارد تاریخی بشوم.

(از دقیقه ۳۶ به بعد اشاره به شواری شش نفره ؛)

تحلیل دقیق رهبری را در این خصوص از کتاب انسان ۲۵۰ ساله را ببینید:

در شورای شش نفره بعد از درگذشت خلیفه دوم، امیرالمؤمنین را دعوت کردند. امام قهر نکرد و وارد شد. نگفت که من با اینها هم ردیف نیستم. طلحه و زُبیر کجا، عبدالرحمن بن عوف کجا، عثمان کجا، من کجا. طبق وصیت عمر، شش نفر را به عنوان شورا گذاشتند که در بین خودشان یک نفر را به عنوان خلیفه انتخاب کنند. در بین این شش نفر شانس او برای خلافت از همه بیشتر بود و عبدالرحمن عوف رأیش تعیین کننده بود، یعنی امیرالمؤمنین دو رأی داشت، خودش و زبیر. عثمان هم دو رأی داشت، خودش و طلحه. عبدالرحمن بن عوف هم دو رأی داشت، خودش و سعدبن ابی وقاص؛ عبدالرحمن بن عوف رأیش تعیین کننده بود. اگر با

امیرالمؤمنین بیعت می کرد او خلیفه می شد، اگر با عثمان بیعت میکرد او خلیفه میشد. اول رو کرد به امیرالمؤمنین و به او پیشنهاد کرد که با کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره شیخین یعنی دو خلیفه قبلی حرکت کند. ]حضرت[ فرمودند: «نه، من کتاب خدا و سنت پیغمبر ]را قبول میکنم[، سیره شیخین را من کاری ندارم، من اجتهاد خودم را عمل میکنم و به اجتهاد آنها کاری ندارم ». می توانست با کوچکترین اغماضی از آنچه که صحیح و حق میدانست،حکومت را به دست بگیرد و قدرت را قبضه کند. امیرالمؤمنین یک لحظه به این فکر نیفتاد و حکومت را از دست داد و قدرت را از دست داد. اینجا هم ایثار کرد و خود و منیّت را مطلقاً مطرح نکرد و زیر پا له کرد. اینگونه احساسات از امیرالمؤمنین اصلاً از اول بروز نمیکرد.

بعد از آنیکه دوازده سال دوران حکومت عثمان گذشت، در آخر کارِ عثمان، اعتراضات به او زیاد شد، کسانی مخالفت و اشکالات زیادی بر او وارد کردند، از مصر آمده بودند، از عراق آمده بودند، بصره و جاهاى دیگر؛ بالاخره یک جمع زیادى درست شدند و خانه عثمان را محاصره کردند، جان عثمان را تهدید کردند. خُب اینجا یک کسی در مقام امیرالمؤمنین چه میکرد؟

یک کسی که خودش را صاحب حق خلافت بداند و بیست و پنج سال است که او را از حقِ خودش کنار گذاشتند، به رفتار حاکم کنونی هم اعتراض دارد، حالا هم میبیند اطراف خانه او را گرفته اند و محاصره کرده اند. آدم معمولی، حتی برگزیدگان و چهره های والا در اینجا چه کار میکنند؟ همان کاری را میکنند که دیگران کردند. همان کاری را میکنند که طلحه و زبیر و عایشه کردند و همینطور بقیه کسانی که در ماجرای عثمان به نحوی دست داشتند، کردند.

ماجرای قتل عثمان یکی از ماجراهای بسیار مهم تاریخ اسلام است، و اینکه چه کسی موجب قتل عثمان شد، این را انسان در نهج البلاغه و در آثار و تاریخ اسلامی که نگاه میکند، کاملاً برایش روشن میشود که چه کسی عثمان را کشت و چه کسانی موجب شدند. افرادی که ادعای دوستی با عثمان را بعدها محور کارشان قرار داده بودند، آنجا از پشت خنجر زدند و از زیر تحریک کردند. از عمروعاص پرسیدند که چه کسی عثمان را کشت؟ گفت: فلانی ‌اسم یکی از صحابه را آورد او شمشیرش را ساخت، آن دیگری تیز کرد، آن دیگری شمشیر را مسموم کرد و آن یکی هم بر او وارد آورد. واقعیت هم همین است.

امیرالمؤمنین در این ماجرا با کمال خلوص، آن وظیفه الهی و اسلامی را که احساس میکرد، انجام داد. حَسَنین، این دو گوهر گرا نقدر و دو یادگار پیغمبر را برای دفاع از عثمان به خانه او فرستاد. مخالفان، اطراف خانه عثمان را گرفته بودند و نمیگذاشتند آب وارد خانه شود.

امیرالمؤمنین برای عثمان آب و آذوقه فرستاد. با کسانی که نسبت به عثمان خشمگین بودند بارها و بارها مذاکره کرد تا خشم آنها را پایین بیاورد. وقتی هم که آنها عثمان را کشتند،امیرالمؤمنین خشمگین شد.

در اینجا باز هم منیّت و خودخواهی و احساسات خودی که برای همه انسا نها وجود دارد، در امیرالمؤمنین مطلقاً مشاهده نمیشود. بعد از آنیکه عثمان کشته شد، امیرالمؤمنین میتوانست به صورت یک چهره موجّه و یک آدم فرصت طلب و نجاتبخش بیاید به میدان، بگوید ای مردم حالا دیگر راحت شدید، خلاص شدید؛ مردم هم دوستش میداشتند، اما نه. بعد از حادثه عثمان هم امیرالمؤمنین اقبالی به سمت قدرت و قبضه کردن حکومت نکرد. چقدر این روح بزرگ است. «دَعُونی وَ التمَِسُ وا غَیری » ای مردم مرا رها کنید و بروید سراغ دیگری. اگر دیگری را به حکومت انتخاب کردید، من وزیر او و در کنار او خواهم بود. این فرمایشاتی است که امیرالمؤمنین در آ نروزها کرد. مردم قبول نکردند، نمیتوانستند غیر از امیرالمؤمنین فرد دیگری را به حکومت انتخاب کنند.

دوران خلافت

تمام اقطار اسلامی با امیرالمؤمنین بیعت کردند. تا آ نروز هیچ بیعتی به عمومیت بیعت با امیرالمؤمنین وجود نداشت، جز شام که با امیرالمؤمنین بیعت نکردند. تمام اقطار اسلامی و بزرگان و صحابه بیعت کردند. یک تعداد معدودی کمتر از ده نفر فقط ماندند که امیرالمؤمنین آنها را در یک مسجد حاضر ساخت و یکی یکی از اینها پرسید که شما چرا بیعت نکردید. از جمله عبدا لله بن عمر و سعدبن ابی وقاص. چند نفری بودند که بیعت نکردند، امیرالمؤمنین از اینها پرسید. هر کدام یک عذری آوردند، یک حرفی زدند. بعضی باز بیعت کردند، بعضی هم بیعت نکردند تعداد خیلی محدودی، انگشت شمار  حضرت هم آنها را رها کرد. ولی بقیه چهره های معروف همچون طلحه و زبیر و دیگران و دیگران همه با امیرالمؤمنین بیعت کردند و قبل از آنکه آنها با امیرالمؤمنین بیعت کنند، حضرت فرمود: «وَ اعلَمُوا » بدانید، «أنیّ إن أجَبتکُُم »

حالا که شما اصرار می کنید من حکومت را به دست بگیرم، «رَکبِتُ بکُِم »۱ اگر من پاسخ مثبت به شما دادم، مبادا خیال کنید که من ملاحظه چهره ها و شخصیت ها و استخوانهای قدیمی و آدمهای نام ونشا ندار خواهم کرد. مبادا خیال کنید من از این و آن تبعیت و تقلید خواهم کرد و روش دیگران را روش خودم قرار خواهم داد؛ ابدا.ً «وَ اعلَمُوا أنیّ إن أجَبتکُُم رَکِبتُ بکُِم

ما أعلَم » آ نجوری که خودم علم دارم و میدانم و تشخیص دادم و از اسلام دانستم، شما را حرکت خواهم داد و اداره خواهم کرد. امیرالمؤمنین با مردم این اتمام حجت ها را هم کرد و خلافت را قبول کرد. امیرالمؤمنین می توانست در آنجا هم به خاطرِ حفظ مصالح و ملاحظه جوانبِ قضیه و این چیزها کوتاه بیاید و دلها را به دست بیاورد، اما اینجا هم با کمال قاطعیت بر اصول و ارزشهای اسلامی پافشاری کرد، به طوری که آ ن همه دشمن در مقابل علی صف کشید و امیرالمؤمنین در یک اردوگاه با تجلّی کامل زر و زور و تزویر و در یک اردوگاه با چهره های موجّه، معتبر و معروف و در یک اردوگاه دیگر با عناصر مقد س مآب و علی الظاهر متعبّد، اما ناآگاه از حقیقت و روح اسلام و تعالیم اسلام و از شأن و مقام امیرالمؤمنین و اهل تشبّث  به خشونت و قساوت و بداخلاقی، مواجه شد.

اگر  جلوی سهم خواهان را بگیریم، خواهیم توانست کشور را درست اداره کنیم.

امروز آدمهای کثیفی از آزادی حرف می زنند که زمان خودشان، می خواستی آزادی را بخش کنی، خودت را بخش بخش می کردند.

امیرالمومنین با ۳ اردوگاه زر و زور و تزویر مواجه بود و تزویر گران کسانی بودند که ادعای دین داری داشتند و اهل فریب دادن بودند.

برای تقویت حکومتمان امروز هم باید طوری عمل کنیم که همه مردم در مقابل احکام اسلام مثل دندانه های شانه، برابر باشند و فرقی نباید بکند بین فرزند فلانی یا پدر فلانی و این معنا ندارد که یک پرونده، سالهای سال خاک بخورد و پرونده ای دیگر را بلافاصله بیاورند وسط و این شیوه، شیوه اسلامی نبوده و نیست و رهبری انقلاب نیز این شیوه را قبول ندارند.

سوال مهم : چه فرقی بین حکومت اسلامی حضرت رسول با حضرت امیر وجود دارد؟

رهبری در اینجا عمیق و دقیق بحث می کنند.

آقا میگن حکومت رسول خدا از نظر محدوده جغرافیایی محدود به مکه و مدینه و طائب بوده و حکومت امیرالمومنین ، حکومت بر ۵۷ کشور اسلامی است.

فرق دوم این هست که حکومت رسول خدا حکومت زمان سختی ها بوده یعنی مسلمانها با فقر و فلاکت و نداری دست و پنجه نرم می کردند و در زمان امیرمومنان وضعیت طوری بود که برخی داشتند و برخی خیلی خیلی وحشتناک داشتن و در همین مسجد خواندیم که برخی آنقدر طلا داشتن که با تبر تکه تکه می کردند.

از اسلام حرف زدن وقتی سخت است که فردی مسئول شود و هزاران میلیارد سرمایه داشته باشد!

در زمان نداری ، اجرای اسلام آسان تر از زمان دارا بودن هست. زیرا در ایامی که دست یک عده ای باز هست، تا بخواهی حرف بزنی ، دخلت را می آورند و بعد متهم به بی سوادی می شوی!

اجرای اسلام وقتی سخت می شود که عده ای غنی باشند، مگر همه غنی باشند مانند حکومت سلیمان.

علی زمانی حاکم جامعه می شود که کسانی هستند که خرما و نان ندارن و علی باید بر شانه کیسه غذا بگذارد و توزیع کند و کسانی هم بودن که علی گفت من که مسئولیتها را به دست بگیرم، آنها که سرشان تا خرخره در بیت المال هست، از بیت المال جدا خواهم کرد.

رهبری گفتن که با مفاسد اقتصادی صادقانه برخورد کنید.

کسانی در زمان حکومت امیرالمومنین غنی شده اند که خوبان و جبهه و جنگ رفته ها بودن و برگرداندن اینها کار آسانی نیست.

جلسه بعد در خصوص این مطالب صحبت خواهیم کرد.

Comments are closed.